انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند.
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .
انسانیت گوهر گرانبهایی است که گویی چندی است در این دیار سخت پیدا می شود
یکی بود یکی نبود!
یه مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته،یهو کنار خیابون یه مسافر مرد میبینه .کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه ...
یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه :آقا منو میشناسی ؟راننده میگه : نه!
یهو راننده واسه یه مسافر خانوم که دست تکون میده نگه میداره و خانومه عقب میشینه
مسافرمرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟راننده میگه : نه ،شما ؟مسافر مرد
میگه : من عزرائیلم!


راننده میگه : برو بابا اُسکول گیر آوردی؟!
یهو خانومه از عقب به راننده میگه :ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟
راننده بیچاره هم تا اینو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه ...
بعد زن و مرده هم به خوبی و خوشی ماشینو میدزدن! 
بله دوستان ،اینم از اثرات جانبی سریالهای جذاب و آموزنده ماه رمضان!

(سایت پزشکی مهر89 www.mums89.ir)
مثل یک درنای وحشی تا افق پرواز کن
قصه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن
زندگی تکرار زخم کهنه ی امروز نیست
بال های خسته ات را رو به فردا باز کن
(مشکلات را شکلات کنید)
بالاخره امشب شبی رسید که از اومدنش هم خوشحال بودیم هم ناراحت...هم از خوشحالی بالا و پایین می پریدیم هم از ناراحتی غمباد می گرفتیم...به هر حال حالا با خوشحالی به تمام روزه داران دنیا می گوییم :
عید فطر بر تمامی مسلمانان جهان مبارک باد...
پدر:"دوست دارم به انتخاب من با یک دختر ازدواج کنی."
پسر:"نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم."
پدر:"اما دختر مورد نظر من دختر بیل گیتس است."
پسر:"آهان اگر این طور است قبول می کنم."
پدر نزد بیل گیتس میرود و میگوید:"برای دخترت شوهری سراغ دارم."
بیل گیتس:"اما هنوز خیلی زوده که دختر من ازدواج کنه."
پدر:"اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است."
بیل گیتس:"اوه که این طور!در این صورت قبول است."
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود.
پدر:"مرد جوانی برای سمت فائم مقام مدیرعامل سراغ دارم."
مدیرعامل:"اما من به اندازه ی کافی معاون دارم."
پدر:"اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است."
مدیرعامل:"اوه اگر این طور است باشد."


این روزها یک جور گرسنگی خوشایندی می کشیم گرسنگی که مارو به خدا نزدیکتر میکنه و ما تمام سال رو منتظر میشینیم تا این یک ماه برسه . مخصوصا این شبها که شب های قدره و ما هم باید قدر این شبها رو بدونیم و تا میتونیم کارهای خوب بکنیم و مخصوصا کمک به قحطی زدگان سومالی که روزه های بدون سحر و افطار دارند رو فراموش نکنیم.
مارو از دعای خیرتون توی این شب ها بی بهره نذارید...